اينجـــا زمين استـــ

اينجـــا زمين استـــ

رســـمـ آدمهـــايش عجيبـــ استـــ

اينجـــا گــمـ كــه بشــوے

بجـــاے اينكــه دنبالتـــ بگــردند فرامـــوشتـــ ميكنند

عـــاشق كـــه بشوے

بجــاے اينكـــه دركتـــ كنند متهمتـــ ميكنند

فرهنگـــ لغتـــ اينجـــا

چيزے از عشــق و احســـاس و غـــرور ســـرش نميشـــود

زيــاد كــه خوبـــ باشے زيــادے ميشـــوے

زيــاد كــه دمـ دستـــ باشے تكـــرارے ميشـــوے

زيــاد كــه بخنـــدے برچسبـــ ديوانـــگے ميخـــورے

و زيــاد كــه أشكـــ بريــزے ... عآشــــــقے...!!!

اينجـــا بايــد فقطـ براے ديگـــران نفس بكشــــے...!!!

 

تـعطیــل است

می دانی

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تـعطیــل است

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی

بگذار منتـظـر بمانند !!!

 

آهای کافه چی!

هی کافه چی!

 

میزهایت را تک نفره کن!

نمی بینی همه تنهاییم؟!

آهای کافه چی!

قهوه ای می خواهم که بوی آن، بوی عطرش را از یادم ببرد...

فکرش را بکن...

پشت میز نشسته باشی...

ناگهان بوی تنش تو را ا عالم خیال بیرون آورد و تو از ترس اینکه همین خیال کوچک بر باد

نرود هرگز سرت را بالا نیاوردی!!

هی کافه چی!

دستور بده سیگار بیاورند... و پاسور هم... و مرد ها را دور میز جمع کن...!

بگو بنوازند...

 

 

” میـــخواهــمــــــــت ” …

 
 
در خاطری که ” تویـــی ” دیگران فراموشند ،
 
بگذار در گوشت بگویم
 
” میـــخواهــمــــــــت ” …
 
این خلاصه ی ،
 
تمام حرفای عاشقــــانه دنـــیا....!!!
 
 

چشــــم به آسمان

 

سر به هوا نیستــــم

امــــا

همیشـــــه چشــــم به آسمان دارم

حال عجیبـــی ست

دیدنِ همان آسمان که

شاید "تو"

دقایقی پیش

به آن نگاه کـــرده ای

 

دوری…

 
می خواهمتــــــ
 
ولی
 
دوری
 
خیلی خیلی دور
 
نه دستم به دستانتـــــــ می رسد
 
و
 
نه چشمانـــم به نگاهتـــــــ ...!